که سکه سور ( رنگین کمان ) keskesor

زیباترین نماد کنار هم بودن و با هم زیستن

رویداد تاریخی در زیندشت


 آرچیلاند روزولت  مامورنظامی  اطلاعاتی در ممالک اسلامی در دهه پنجاه میلادی در کتاب خاطرات خود تحت عنوان  شوق آموختن  ترجمه صحبا سعیدی مدتی که در ایران بوده  سفری به زیندشت داشته است ایشان درصفحه   333کتاب خود چنین آورده است :روز جمعه سیزدهمی در سال 1946بود که از تبریز راه افتادیم .جاده تبریز به شاپور (سلماس) پوشیده بود از چوپانان و گله هایی که به سمت شمال می رفتند . چوپانها به ما گفتند که رمه های شان را به طرف مرز می برند تا در اختیار روسها،بگذارند. همچنانکه به خوی نزدیک می شدیم ، قله سفید کوه آرارات را دیدم که روبرویمان در شمال غربی منطقه قد علم کرده بود .یادم آمد که این کوه زمانی آتشفشان بوده است.وبه همین مناسبت کردها آن را آگری (به معنای آتشین) خوانده اند.سرود جنگ چریکهای کرد آرارات که احسان نوری پاشا آن را برایم نقل کرده بود از ذهنم گذشت.درست قبل از ورود به شاپور اولین دسته از کردها را که همه شان از اعضای قبیله شکاک بودند وبه دور کلاه نمدین گرد سفیدشان دستار سنتی کردی پیچیده بودند ، دیدیم . با سرعت از میان شهر که پر از فدائیان و شکاک های  مسلح ، گذشتیم وبه دیدار یکی از اعاظم ریش سفیدان کردستان یعنی عمر خان شتافتیم.عمر خان پس از کشته شدن (سمکو) رئیس ایل شکاک شده بود.او برای مدتی وزیر جنگ قاضی محمد بود ودر ماه مه حتی برخی از افراد قبیله اش را به منظور نبرد با ارتش ایران روانه منطقه سقز کرده بود. ولی از آن زمان به بعد خودش را از قاضی محمد کنار کشیده ودر دهکده آبا اجدادیش (زیندشت) که فاصله چندانی هم از شاپور نداشت ، کنج عزلت  گزیده بود .پس از عبور از از میان شهر شاپور از اولین فردی از ایل شکاک که سر راه مان دیدیم ، نشانی عمرخان را  پرسیدیم و او در حالی که با سوظن ما را می نگریست در جوابمان گفت: چرا باید به شما بگویم؟ وبعداز آنکه با دقت وراندازمان کرد گفت : خیلی خوب به شما می گویم  او مارا به راه مالروی در سمت غربی جاده راهنمایی کرد. این راه از تپه هایی می گذشت و ما پس از تقلای بسیار به دهکده زیندشتو خانه عمرخان رسیدیم .کرد خوش قیافه ای – که معلوم شد پسر عمرخان است – دم در خانه از ما استقبال کرد ومارا به اتاق فوقانی هدایت کرد. در میان این اتاق دو تفنگ به درازا خوابانده شده بود ومن هرگز دلیل و علت آن را نفهمیدم.ساعت یک بعد از ظهر بودو عمرخان غذایش را خورده و در چرت بعداز ظهر فرو رفته بود. پسرش دنبال صندلی فرستاد سپس یک دوجین کرد وارد اتاق شدند و سر جایشان نشستند. و به دنبال آنها عمر خان وارد شد.عمر خان قدبلند بود و صورتش کاملا اصلاح شده وتمیز . یک کلاه پاپاخی پوست بره بر سر داشت . حال آنکه دیگر پیروانش همگی دستارهای کردی بر سر داشتند.عمر خان به مراتب جوانتر از هفتاد سالی که بدو نسبت می دادند بنظر می رسید. نشستیم و عمرخان در سمت راستمان قرار گرفت و کنار دست او هم یک ایرانی ریشوی کوتاه و خپل ملبس به کت اروپایی کهنه و رنگ رو رفته ای نشست . در سمت چپمان ملای عمامه سفیدی بود وبغل او مردی با پیراهن و شلوار وچکمه های روسی و پوست گندمگون نامعهود نزد کردها. در حالی که با عمر خان سلام و احوالپرسی می کردم معرفی نامه ای از جانب عبدل آقا ایلخانی زاده ، یکی از دوستان کردم در تهران نیز بدو دادم . او که نمی توانست معرفی نامه را بخواند آن را به پسرش داد و پسرش هم با کندی و تلاش بسیار متن را خواند ولی نتوانست امضا را بخواند . منهم به دلیل حضور مردی که لباس روسی پوشیده بود صلاح ندیدم که نام شخص امضا کننده را بر زبان آورم. بدین ترتیب ظاهرا نامه خیلی هم موثر نبود. سپس بلافاصله به ما نهار دادند. ضمن صرف نهار فرصتی یافتم برای تامل در باره آنچه که می خواستم بعدا بر زبان رانم حضور آن مرد خارجی که کسی هم زحمت معرفی کردنش را به خود نمی داد،آزار دهنده بود.و مانع از آن که با عمرخان وارد گفتگو پر محتوایی شوم ، از کجا معلوم که این خارجی یکی از مامورین سیاسی شوروی نباشد که در بین قبایل و ایلات پراکنده بودند.پس از نهار پرسیدم که آیا همه حضار از قبیله شکاک اند و عمر خان پاسخ مثبت داد.من توضیح دادم که ما از ناظران نظامی دولت امریکا هستیم قصد داریم از نزدیک با اوضاع منطقه آشنا شویم واظهار امیدواری کردم که او بتواند ما را در این راه یاری دهد. از او پرسیدم که دردولت کنونی چه مقامی دارد و او گفت که دیگر به اندازه کافی از سیاست و سیاست بازی مرارت کشیده است و پس از سالها زندانی شدن در زندان رضاشاه ، دیگر خودش را باز نشسته کرده و تنها خواستار صلح و آرامش برای خودش و ایلش می باشد. کاملا مشهود بود که از گفتگو ی با ما اکراه دارد و می کوشد با پاسخهایی مبهم شرمان را از سر خود دفع کند.او اگرچه مودبانه تعارفی کرد که بمانیم وشب را در آنجا بگذرانیم ولی کاملا روشن بود که حضورمان برایش ناراحت کننده است . ومن چنین احساس می کردم که وجود ناخوانده ما مزاحم مجلس او و مخل مذاکراتی است که احتمالا با دموکراتها داشته است . خداحافظی مان تا حدی مایه دلخوری شد چون هنگام ترک اتاق از روی دو تفنگ برزمین خوابانده گذ شتیم و گویا با این حرکت عملی خلاف سنت کرده بودیم زیرا کردها با قیافه و حالت نه چندان دوستانه بدرقه مان کرند .

عکسی قدیمی از ویلیام داگلاس با عمرخان شریفی در زیندشت

رویداد تاریخی در زیندشت -2

قاضی مشهور دیوان عالی کشور امریکا ویلیام-او – داگلاس در کتاب سرزمین شگفت انگیز  ومردمی مهربان و دوست داشتنی  ترجمه فریدون سنجردرتابستان سال 1329(1950) از روستای زیندشت دیدن کرده ودر فصل چهارم کتاب خود چنین می نویسد:

وقتی که ما به زیندشت رسیدیم عمرخان شریفی در حاشیه ده سر راه ما ایستاده بود که به ما خیر مقدم بگوید. دوازده پسرش از سنین 8 تا 48 سال هم پشت سر او ایستاده بودند.و پشت سر آنها هم گروهی از اهالی ده با فواصل معین صف کشیده بودند.

عمرخان دارای قدی متجاوز از شش فوت با موهای کوتاه کم پشت و خاکستری بود. او به محض دیدن من جلو آمد ودست مرا در هر دستش گرفت و آنرا در حدود 5 دقیقه نگاه داشت و در ضمن من با کمک  مترجم به رد و بدل کردن تعارفات اولیه مشغول بودیم .

تعارفات اولیه با ادای این کلمات از طرف او شروع شد :به زیندشت خوش آمدید. من در پاسخ به او گفتم : من سلامهای گرم و صمیمانه خود ومردی که علاقه مندی بی شائبه ای نسبت  به شما دارد هم با خود آورده ام ، سلام گرم جرج آلن را.

در ایامی که حزب کموله روی کار بود ، جرج آلن سفیر امریکا در ایران بود . در این ایام جرج آلن با عمرخان ملاقاتهائی داشته و با هم دوست شده بودند . وقتی عمرخان وارد کابینه قاضی محمد شد هنوز تماس خود را با جرج آلن قطع نکرده بود . عمر خان برای جلوگیری از نفوذ شوروی در دولت قاضی محمد تلاش زیادی کرده بود . بعد از سقوط دولت قاضی محمد زمانیکه عمرخان با سایر اعضا ی کابینه قاضی در خطر اعدام قرار گرفتند جرج آلن وضع عمرخان و تلاشهای اورا در زمینه مخالفت با نفوذ شوروی در دولت قاضی را به اطلاع شاه رسانید بدین ترتیب جرج آلن هم توانست عمر خان را از اعدام نجات بدهد و هم توانست وفاداری او را نسبت به رژیم ایران کسب نماید.

بدون شک این محبت جرج آلن از یاد عمرخان نرفته بود و من این مسئله را از پاسخی که داد درک کردم : (( هر کس دوست جرج آلن باشد دوست من نیز هست)) پس از این تعارفات خان به پسرهایش اشاره ای کرد و آنها را به ترتیب سن جلو آمدند و او نفر به نفر آنها را معرفی کرد : (( قاضی داگلاس این قادر است ... این حقی است و... الی آخر)) وهر کدام به نوبت با من دست دادند، پس از پایان این مراسم پسرها بصورت نیم دایره ای در اطراف خان و من گرد آمدند واو روی خود را به آنها کرد و گفت : قاضی داگلاس از ماست  و خانه ما خانه اوست . هر چه خواست برای او فراهم کنید و هیچوقت او را تنها نگذارید و از او محافظت کنید . به هر قیمتی که هست نباید کوچکترین آسیبی به او برسد . وبعد رو به من کرد وگفت : حالا شما از ما هستید. اینجا خانه شماست هر کجا که میل داشتید آمد و رفت کنید بلامانع است .

بعد از این جریان ما از تپه ای بالا رفتیم تا به خانه خان رسیدیم . این خانه از مجموعه ای از ساختمانهای بزرگ که در اطراف باغ وسیعی بنا شده بود تشکیل میشد ، در این مجموعه در حدود 103 نفر زندگی می کردند . ما از یک راهرو ی سنگفرش شده ولی ناهموار که به چند پله سنگی منتهی می شد عبور کردیم در طرف راست اطاق بزرگی بود به طول 6 متر وبه عرض 4/5 متر که بوسیله چراغهای نفتی کاملا روشن شده بود در اطاق مزبور به جز چند قطعه قالی ایرانی که با آنها کف اطاق را سرتا سر فرش کرده بود و سه عدد صندلی چوبی که در گوشه ای از اطاق قرار داشت اسباب و اثاثه دیگری وجود نداشت ما وارد اطاق شدیم ومن  در گوشه ی اطاق ایستادم ومنتظر تعارفی از طرف میزبانان خود بودم ولی هیچ اتفاقی نیفتاد . آنها ساکت و مودبانه در کناری ایستاده بودند . در این لحظه مترجم زیر گوشی به من گفت : آنها منتظرند که شما بنشینید . آهسته سوال کردم : من کجا باید بنشینم ؟ مترجم گفت : این صندلی ها را مخصوصا برای شما تهیه کرده اند ولی خان و فرزندانش معمولا روی زمین می نشینند.

به رغم گفته مترجم من زمین را برای نشستن انتخاب کردم، عمرخان طرف چپ من نشست و پسرهای او هم به ترتیب  سن سمت چپ او قرار گرفتند .   

عمرخان به ندرت کلاه بر سر می گذاشت .ولی پسرهایش اغلب کلاه بر سر داشتند و بنا به رسومی که در ایران متداول است کلاه خودرا حتی درون اطاق هم روی سر داشتند .در این میان مرد کوتاه قد سبزه رویی (عه موی پیشه کار )که او هم کلاهی بر سر داشت پا برهنه وارد اطاق شد در حالیکه آفتابه لگنی هم همراه داشت .او ابتدا لگن را جلوی من گذاشت و صابونی هم بدستم داد وآب گرمی از درون آفتابه مخصوص با گردنی باریک ودراز روی دستهای من ریخت . پس از اینکه همه به ترتیب دستهای خودرا با آب و صابون شستیم خدمتکاری با سفره خیلی بزرگ  وارد شد و آن را روی قالی پهن کرد . سفره آنقدر بزرگ بود که تقریبا سرتاسر طول کف اطاق را گرفت پس از آن نوکرها بشقاب های غذا را آوردند. و روی سفره چیدند . هنگامی که سفره را می چیدند من و خان گرم صحبت بودیم او بنا به عادت همیشگی خود آهسته و ملایم صحبت می کرد. هیچگونه علامت لاف و گزاف از صحبتهای او شنیده نمی شد. او اغلب روی کلمات مستند ، تکیه می کرد. و با قدرت و اعتماد به نفس صحبت می کرد .

در تابستان 1950 (1329) که من اورا ملاقات کردم 78 سال داشت در حالیکه آثار زیادی از پیری و چین وچروک در چهره او مشاهده نمی شد . او ده سال عمر خود را در زندان گذرانیده بود . که بیشتر آن در ترکیه سپری شده بود . بر رغم اینکه او مدتی نسبتا طولانی در زندان دور از خانواده خود زندگی کرده بود ، معهذا خانواده بزرگی تشکیل داده بود . عمر خان شش زن عقدی و صیغه داشت که دو نفر آنها ترک بودند و همانطور که اشاره شد دوازده پسر داشت ولی من متوجه نشدم که در مقابل دوازده پسر چند دختر داشت . در محیط مذهبی به سختی می توان در باره زنهای خانواده صحبت کرد. ویا حتی آنها را در اجتماع مردا ن مطرح نمود لذا من نتوانستم بفهمم که زنان او کلا چند فرزند به دنیا آورده اند . در هر حال چنین به نظر می رسید که نوه و نتیجه های عمرخان از 75 نفر تجاوز می کند.

کردهای این منطقه مرزی معمولا مردمان کم حرف و محافظه کاری هستند بحث و گفتگوهایشان معمولا پنهانی است کما اینکه آن شب عمرخان و پسرانش یک کلمه هم حرف نزدند و من بالاخره دریافتم که اگر میل داشته باشم بحثی یا گفتگویی را پیش بکشم آغاز کننده باید خود من باشم.

پس از صرف غذا من از محلهایی که در ایران بازدید کرده بودم برای عمر خان تعریف کردم و او در پاسخ من فقط به اختصار گفت : ایران از داشتن مهمانی مثل شما افتخار می کند . ومن در پاسخ گفتم : ما در نظر داریم که از زیندشت تا ارومیه را با اسب طی کنیم واو با لحن معنی داری در جواب گفت : من نمی توانم اظهار نظری بکنم ولی من مجددا این مسئله را مطرح کردم و گفتم : ولی من میل دارم که نظر شما را در این باره بدانم لطفا مرا راهنمایی کنید . مثلا بفرمائید تا آنجا چقدر راه است ؟ بهترین مسیر کدام است واز این قبیل ... او در جواب گفت : تا وقتی که شما مهمان ما هستید من به هیچوجه نمی توانم در باره عزیمت شما در این جا صحبتی به میان آورم یا اظهار نظری بکنم . من در جواب گفتم : از احساسات صمیمانه شما کمال تشکر را دارم ولی در هر حال ما باید قبلا برای اجرای مسافرت خود طرح ریزی کنیم . واو باز هم جواب را تکرار کرد .

من با توجه به اینکه اصراربی فایده است موضوع صحبت را تغییر دادم و مسئله تبلیغات کمونیستی را پیش کشیدم ولی با کمال تعجب مشاهده کردم که او و اطرافیانش با این مسئله آشنایی کافی دارند.

من این  موضوع را با خان در میان گذاشتم واز او سئوال کردم که آیا رادیو دارند یا نه این سئوال ظاهرا به نظر او کمی عجبب آمدچون مطرح کردن چنین سئوالی مثل این بود که من از تاجری در پرتلند (اورگون) بپرسم که آیا پرتلند اطاق تجارت داردیا نه ؟

عمرخان با تعجب جواب داد و گفت : این واضح است که من رادیو دارم و بلا فاصله سر در گوش یکی از پسرانش کرد و چیزی گفت واو هم فورا از جای حود برخاست و پس از مدت کوتاهی یک رادیوی بزرگ باطری دار آورد رادیویی که دارای چندین باند از موج های کوتاه و متوسط و بلند بود من با دیدن رادیو سئوال کردم که کدام ایستگاه را شما می توانید بگیرید؟ او در جواب گفت : کدام ایستگاه را شما دوست دارید هر ایستگاهی که شما دستور بدهید من می توانم بگیرم . ومن خواهش کردم رادیو مسکو را بگیرد . لحظاتی چند طول نکشید که صدای رایو مسکو با گفتاری زمخت و نامطبوع و طعنه آمیزش بلند شد ولی پس از چند لحظه عمرخان رادیو را خاموش کرد و برای اولین بار سکوت را شکست و شروع به صحبت کرد.

ابتدا مسئله کره را پیش کشید او معتقد بود که امریکا در رابطه با کره خیلی دفع الوقت کرده است او می گفت که امریکا نبایستی اجازه می داد که کره شمالی قدرت نظامی خود را بسیج و تقویت نماید او رشته سخن را به خطرلت کمونیسم کشاند. خلاصه آنقدر از این مقوله ها صحبت کرد که من برای یک لحظه فکر کردم که در سمیناری به منظور برسی کمونیسم با شرکت عده ای کارشناس مطلع وبصیر شرکت کرده ام ، در آنجا نه روزنامه ای بود ونه مجله ای منتشر می شد ومن بعد متوجه شدم عمر خان اصلا سواد نداشت تا به فرض وجود چنین نشریه هایی بتواند از آنها استفاده کند . ولی در عوض شم سیاسی قوی و قوه دراکه کافی برای تجزیه و تحلیل مسائل سیاسی را داشت و من از این نظر که عمرخان دارای قوه دراکه سیاسی خوبی است بخصوص که مسئله کمونیسم را خوب درک و تجزیه و تحلیل می کند از او تمجید کردم . او تشکری کرد و بحث را با گفتن این جملات به پایان رسانید. او گفت : اولا ما چشم داریم وهمه چیز را خوب می بینیم . (اشاره به حکومت کموله و فعالیتهای روسها در شمال غرب ) ثانیا ما گوش داریم (اشاره به برنامه های رادیویی که کردها گوش می دادند.

در مدتی که ما مشغول این مذاکرات بودیم سفره هم کاملا چیده شده در این بین مترجم زیر گوشی به من گفت : تا شما شروع نکنید دیگران دست به غذا نخواهند زد .

غذاهایی که در سفره چیده شده بود غذاهای کامل و متنوعی بود یک سوپ جو غلیظ ( گرار ) ، چند نوع پلو ، چلو کباب بره ، جوجه کباب ، نان لواش ، خیار ، گوجه فرنگی و انواع و اقسام مرباها و ژله ها و بشقابهای بزرگ از خورشت های متنوع منجمله خورشت آلوی وحشی .

عمرخان می گفت که چلو خوروش آلوی وحشی یکی از غذاهای لذیذ ایرانی است . ( بعدا من وقتی که از دره های عقب زیندشت عبور می کردم تعداد زیادی از همین درخت های آلو ی وحشی را دیدم )

ابتدا مسئله کره را پیش کشید او معتقد بود که امریکا در رابطه با کره خیلی دفع الوقت کرده است او می گفت که امریکا نبایستی اجازه می داد که کره شمالی قدرت نظامی خود را بسیج و تقویت نماید او رشته سخن را به خطرلت کمونیسم کشاند. خلاصه آنقدر از این مقوله ها صحبت کرد که من برای یک لحظه فکر کردم که در سمیناری به منظور برسی کمونیسم با شرکت عده ای کارشناس مطلع وبصیر شرکت کرده ام ، در آنجا نه روزنامه ای بود ونه مجله ای منتشر می شد ومن بعد متوجه شدم عمر خان اصلا سواد نداشت تا به فرض وجود چنین نشریه هایی بتواند از آنها استفاده کند . ولی در عوض شم سیاسی قوی و قوه دراکه کافی برای تجزیه و تحلیل مسائل سیاسی را داشت و من از این نظر که عمرخان دارای قوه دراکه سیاسی خوبی است بخصوص که مسئله کمونیسم را خوب درک و تجزیه و تحلیل می کند از او تمجید کردم . او تشکری کرد و بحث را با گفتن این جملات به پایان رسانید. او گفت : اولا ما چشم داریم وهمه چیز را خوب می بینیم . (اشاره به حکومت کموله و فعالیتهای روسها در شمال غرب ) ثانیا ما گوش داریم (اشاره به برنامه های رادیویی که کردها گوش می دادند.

در مدتی که ما مشغول این مذاکرات بودیم سفره هم کاملا چیده شده در این بین مترجم زیر گوشی به من گفت : تا شما شروع نکنید دیگران دست به غذا نخواهند زد .

غذاهایی که در سفره چیده شده بود غذاهای کامل و متنوعی بود یک سوپ جو غلیظ ( گرار ) ، چند نوع پلو ، چلو کباب بره ، جوجه کباب ، نان لواش ، خیار ، گوجه فرنگی و انواع و اقسام مرباها و ژله ها و بشقابهای بزرگ از خورشت های متنوع منجمله خورشت آلوی وحشی .

عمرخان می گفت که چلو خوروش آلوی وحشی یکی از غذاهای لذیذ ایرانی است . ( بعدا من وقتی که از دره های عقب زیندشت عبور می کردم تعداد زیادی از همین درخت های آلو ی وحشی را دیدم )

پس از صرف شام یکی از خدمتکارها بشقاب ها را جمع و سفره را تا کرد و برد و بلا فاصله خدمتکار دیگری با یک سینی چای و قندانی پر از قند از در وارد شد .

من با اینکه می دانستم در گوشه ای دیگری از ساختمان بزرگ کلفتها و خدمتکاران زن وجود دارند که این غذا ها ی خوشمزه را می پزند یا ظرف ها را می شویند مع هذا در تمام مدت توقفم در زیندشت حنی یک نفر از این زنان را  ندیدم که در حضور مردان ظاهر شود . فقط یکبار که بر حسب تصادف نگاهم به پنجره طبقه دوم ساختمان روبرو افتاد شبح چهره  زنی را که احتمالا از یک فرصت مناسب استفاده کرده بود و برای یک لحظه اطاق مهمانخانه را دزدکی دید می  زد و به سرعت ناپدید شد ، دیدم ولی غیر از این هیچگاه دیده نشد که زنی در مجالس مهمانی شرکت داشته باشد . تنها جائی که احتمالا زنها ظاهر می شدند در مراسم رقص چوپی کردی  بود که آنهم بارسم و رسومات خاص خود انجام می شد به هر حال من وظیفه داشتم از کسانی که زحمت کشیده و این غذاهای لذیذ را تهیه کرده بودند تشکری بکنم لذا پس از پایان مهمانی شام به عمر خان گفتم که شما آشپز های ماهری دارید. از همه کسانی که برای تهیه این غذاهای لذیذ زحمت کشیده اند تشکری بکینید . عمرخان نیز سری به علامت قدردانی تکان داد و گفت : خداوند نسبت به من مهربان است .

پس از آن بازار بحث مجددا داغ شد و ما از هر مقوله ای به گفتگو پرداختیم گاهی از اسب ، زمانی از شکار و دقایقی چند در باره بارزانیها و بلاخره راجع به افسانه هائی که در باره کوه آرارات و کشتی نوح شایع بود ،تا اینکه بلاخره خستگی و خواب بر من مستولی شد لذا زانو ها که در هم چفت شده بود قدری از هم باز کردم و بلاخره ایستادم . با ایستادن من همه حضار یک مرتبه از جای خود بلند شدندومن از آنها معذرت خواهی کردم و عمرخان و پسرانش هم در جواب سری تکان دادند و بلافاصله نوکر سبزه رو و کوتاه قدی ظاهر شد و هر کدام از ما به اطاق خواب خودش که نزدیک مهمانخانه بود هدایت کرد . عمرخان هم به ما شب به خیر گفت .

در اطاق خواب ها غیر از قالی هایی که کف اطاق را فرش کرده بودند اثاثیه دیگری وجود نداشت این اطاق ها دارای در و پنجره  هایی بود که روشنائی و هوای خارج را وارد اطاق می کرد . ما کیسه خواب های خود را آماده و دوشک بادی خود را باد کردیم و پشه بندها هم علم کردیم و به خواب عمیقی فرو رفتیم .

وقتی من بیدار شدم آفتاب کاملا پهن شده بود از دور صدای بانگ خروس به گوش می رسید صدای جیک جیک گنجشکان هم از روی درختان شنیده می شد در اطاقها یا در مجاورت آن از دستشوئی و توالت خبری نبود و این تسهیلات در خارج از اطاقها در گوشه ای از حیاط خانه وجود داشد و برای دسترسی به آن لازم بود از اطاق نهارخوری عبور کرد . من وقتی درب اطاق نهارخوری را باز کردم عمرخان را دیدم که با پسرانش مشغول صرف صبحانه هستند . با ورود من همه از جای خود بلند شدند ومن با اشاره سرو دست از آنها خواهش کردم که بنشینند ولی آنها به اشاره من توجهی نکردند و آنقدر صبر کردند تا من از اطاق خارج شوم .خلاصه من پس از شستن دست و صورت مجددا به اطاق نهارخوری بر گشتم و باز هم همه از جای خود بلند شدند و تا من به آنها ملحق نشدم ننشستند . صبحانه ای که روی سفره چیده شده بود یک صبحانه متداول ایرانی بود . چای – نانلواش – پنیر – و مربا . صرف صبحانه با سکوت کامل انجام شد در این بین من از دور صدای دهل و سرنا را شنیدم که به تدریج نزدیک و نزدیکتر شد . بلاخره به نزدیکی پنجره ای که ما نشسته بودیم رسید واین  صدا برای لحظه ای قطع شد .

عمر خان رو به من کرد و گفت : مردم ما می خواهند برای شما یک رقص چوپی اجرا کنند . هر وقت شما آماده باشید اجرا خواهند کرد من از او تشکر کردم  به تصور اینکه یک برنامه کوتاه مدت است با اجرای آن موافقت کردم ولی بعدا متوجه شدم که این یک برنامه طولانی است چون دسته موزیک آنها مدتی متجاوز از چهار ساعت بدون وقفه می نواخت و مردان هم با نوای آهنگ موزیک بطور مدام رقصیدند فقط به منظور رفع خستگی پس از هر یک ساعت رقص چند دقیقه ای استراحت می کردند.

آهنگی که دسته موزیک می نواخت کاملا یک نواخت پر سرو صدا ومثل خود کردها خشن و عاری از هرگونه لطافت بود . موسیقی کرد ها مثل موسیقی جنوب لطیف ، غم انگیز و احساس برانگیز نبود. موسیقی آنها عبارت بود از بوقی که در آن می دمیدند بنام سرنا با صدای زمخت و دهلی که که با یک چماق صاف رنده شده بی محابا بر آن  می نواختند یک طبل بزرگ معمولی بود آهنگهائی که اجرا می کردند یا آهنگهای جنگی بود یا آهنگهای مخصوص دوستاران شکار . مشهور ترین آنها آهنگهائی بود بنام ( یارپیدا ) و یا (یا گوزل )

رقص چوپی ابتدا با سه چهار نفر شروع شد که دور دسته ساز دهل می رقصیدند . رقص عبارت بود از چند حرکت دسته جمعی هم آهنگ و یک نواخت . حرکت اول از یک پرش در هوا شروع می شد ، حرکت دوم خم شدن به طرف زمین بود وحرکت بعدی پرت کردن پا به جلو وحرکت چهارم کوبیدن پا روی زمین . چیزی شبیه رقص قفقازی وقتی زنان ومردان با هم می رقصیدند در دو صف جداگانه قرار می گرفتند به طوری که هیچگونه چرخشی و یا پایکوبی خاصی وجود نداشت رقص آنها خیلی ساده و تقریبا شبیه رقص One stapخود ما بود . هنگام رقص معمولا یک دستمال بزرگ با رنگهای مختلف که به انگشت آنها گره خورده بود در دست داشند خانمها لباسهای جالب توجه با رنگهای روشن ، دامن های بلند چینداربه تن داشتند.