کردهای قزاقستان

مصاحبه با پروفسور نادر نادروف، مارشال علم و پدر نفت وگاز

صالح کوربری

ترجمه به فارسی از حمد عدالت اومویی میلان

نادر کرم ویا آکادمسین و پروفسور نادر نادروف یکی از مشهورترین دانشمندان

عرصه پتروشیمی در سرتاسر جهان می باشد. نادروف رئیس افتخاری اتحادیه

کردهای شوروی و عضو هماهنگ کننده و متصل کننده اقوام و ملیتهای قزاقستان

می باشد.او از سال 1372 شمسی عضو دائمی آکادمی علمی ملی قزاقستان می

باشد.نادروف گیرنده جوایز بیشمار زیر است:پیشگام آموزش عمومی جمهوری

فدراتیو سوسیالیستی شوروی در روسیه(1346)، در زمینه های علمی و تکنیکی،

جایزه دولت سوسیالیستی جماهیر شوروی سابق قزاقستان(1359)،  در زمینه های

علمی و تکنیکی، جایزه زحمتکش پرتلاش دولت سوسیالیستی جماهیر شوروی سابق

قزاقستان(1361)، جایزه کاشف اتحادیه سوسیالیستی شوروی سابق(1364)،

کارشناس افتخاری نفت و گاز اتحادیه جماهیر شوروی(1370)، بهترین مهندس قرن

21 (1379) و مهندس افتخاری قزاقستان (1380).

نادر نادروف همچنین شایسته دریافت مدال پرچم سرخ اتحادیه سوسیالیستی

جماهیر شوروی در سال 1360 ، مدال کرمیت قزاقستان در سال 1380 و مدال

دوستک در سال 1385 گردیده است. وی بخاطر زحمات ارجمندش در پیشبرد صنعت در

سال 1382 در فرانسه از طرف اتحادیه طرفداران و پشتیبانان صنایع بین

المللی  مدال طلایی سفید را دریافت نمود. همان اتحادیه در سال 1383 به

همراه مدال ناپلئون، عنوان مارشال دانش و علم را نیز به او اعطا کرد.به

غیر از این جوایز ارزنده گرانبها، نادروف موفق به کسب دهها جوایز دولتی و

بین المللی دیگر گشته است.

نادر نادروف تابحال بیش از 950 مقاله علمی نوشته است.او صاحب 250 پتنت

علمی می باشد.35 کتاب او چاپ گردیده است.2 کتاب اونیز درباره زندگینامه

اش و زندگی کردهای قزاقستان می باشد:

کتاب: ما کردهای قزاقستان 1382 ،آلما آتا -53 صفحه به روسی

کتاب: اختلاف زمان 1387 ،آلما آتا -700 صفحه به روسی

نادروف از سال  1375 مدیر مسوول مجله نفت و گاز بوده که با سرپرستی او

شروع به کار کرده است.

در آغاز سال 1391  در آلما آتای قزاقستان، من در مراسم 80 سالگی نادر

نادروف شرکت کردم. بعد از چند روز نیز در ساختمان محل کارش من به همراه

روزنامه نگار و شاعرمشهور کرد، حسن حاجی سلیمان و تامارا علی مامد، او را

ملا قات نمودیم.من در مورد: زندگی نامه اش،  تبعید سال های 1316 و1326 ،

ربودن و بازنگردان 44 مرد ،  ملا قاتش  در مسکو با ملا مصطفی بارزانی، در

مورد نفت و گاز، دانش و تخصصش، خانواده اش،  همسرش حلیمه امو،بچه ها، نوه

ها و عروسش،وضعیت کردها، آرزوها و خواسته هایش پرسیدم و دانشمند بزرگ،

نادر نادروف با رویی خوش و خندان جواب سؤالهای مرا داد.

نادر کرم کیست؟ ایل، عشیره، خانواده؟پدرش کیست؟ پدر بزرگش کیست؟

من نادرکرم یا به عبارت دیگر نادر نادروف در سال  1311 شمسی در روستای

قیقاچ نخجوان به دنیا آمده ام.

پدر بزرگم نادر احمد است. به او حاجی نادر می گفتند.اسم او را روی من

گذاشته اند.اجداد و نیاکان ما از اهالی شهر وان  کردستان ترکیه می

باشند.همه اجداد من در وان متولد شده و در همان جا نیز وفات یافته اند.از

سال 1299 تا 1304 دولت ترکیه کردها را بسیارمورد اذیت و آزار قرار داد و

آنها را به زندان انداخت که یکی از آنها پدربزرگ من بوده است. در سال

1297  و یا 1299 ، پدر بزرگم با پای پیاده به حج رفته و برگشته است. رفتن

به حج در آن زمان به این راحتی  نبوده است. باید ثروتمند می بودی، یا

اعتقاد و ایمان قوی داشتی و یا اینکه جوانمرد می بودی.آنطوریکه به ما

گفته اند پدر بزرگم با یک گله گوسفند به حج رفته و همه گوسفندان را در

آنجا ذبح کرده و حاجی شده و آمده است.(می خندد و ادامه می دهد!) در ان

زمان 6 ماه طول می کشید تا به حج می رفتند و بر می گشتند.اما حالا 3

ساعته به حج می روند و بعد از چند روز هم بر می گردند و بعد می گویند که

ما حاجی شده ایم!(رویش را به طرف حسن حاجی سلیمان که در میان ما نشسته

کرده و به او می گوید) به همراه پدر بزرگ من پدر بزرگ این آقای عزیز نیز

6 ماهه به حج رفته و برگشته اند.بعد از بازگشت پدر بزرگم درشهر وان،

احترام و عزت خاصی برایش قائل شده اند.

 

پدر من کرم حاجی نادر است، که به او آقای بشک ها و کرم آقا می گفتند. ما

از کردهای بروکی میلان هستیم. بشک ها، زیرمجموعه بروکی میلان بوده و پدرم

از بشک ها و مادرم هم از شاولک ها می باشد.

پدرم وقتی جوان بوده به دلیل ظلم و ستم دولت ترکیه ویا همان روم سیاه به

ساحل رود ارس آمده، از رود ارس گذشته و به نخجوان که در آن زمان جزو

جمهوری آذربایجان اتحاد جماهیر شوروی سابق بوده می آیند و در آنجا بشک

ها، روستایی را با نام قیقاچ آباد می کنند. قرک ها نیز روستای دیگری را

برای خود آباد می کنند. هر کسی که از ظلم و ستم، ترکیه و یا همان روم

سیاه(روما رش) گریخته برای خود روستایی را اباد می کند. من از سالهای

1304-1305 صحبت می کنم .

یعنی بعد از شکست شورش و جنگ شیخ سعید پالوی پیران؟

 

بله.احسنت! بعد از شکست شورش شیخ سعید پیران. البته بسیاری از عشایر و

طوایف کرد به دلیل شکست شورش شیخ سعید و این جنگ نابرابر، بی خانمان و

دربه در گشتند.

من در سرمای سال 1311 متولد شدم. در سال 1315 پدرم درگذشت و قبر او نیز

در روستای قیقاچ می باشد. بعد از فوت پدرم من که 5 سالم بود به همراه

مادرم و 9 نفر از اعضای خانواده ام در سال 1316 تبعید شده واز روستای

قیقاچ به قزاقستان منتقل شدیم.

تبعید سال 1316 را به یاد می آورید؟ شما چطور  تبعید و بی خانمانی را

تجربه کردید؟ آیا ممکن است که کمی از آن شرایط اسفناک برای ما صحبت کنید؟

در آنجا سه دسته کرد وجود دارند. دسته ای که در سال 1316 تبعید شده اند و

از ارمنستان و نخجوان آمده اند، که ما هم از آنها هستیم. دسته ای از آنها

در سال 1323 از گرجستان آمده اند که عزیز زیو بدر خان از آن دسته کردهای

تبعیدی سری دوم است که شما نیز او را میشناسید. دسته سوم نیز در سال 1369

و یا اینکه بعد از جنگ قره باغ( واقع در کردستان سرخ 1302 ، در زمان

حکومت کمونیستی لنین 1309) و درگیری بین ارمنیها و آذریها به اینجا آورده

شدند، که کنیاز ابراهیم یکی از آنها می باشد.

 

روزهای دربه دری و تبعید بسیار سخت و عذاب آور بودند، و یا به قول کردها

در آن روزها مادر، فرزند خود را رها کرده و می رفت! بعضی از اوقات ما دو

ماه در راهها سرگردان می ماندیم. خیلی ها در واگن های قطار از گرسنگی و

از شدت سرما مردند. وضعیت بسیار وحشتناکی بود که با کلمات نمی توان آن را

شرح و بیان نمود.

 

آیا علت این تبعید و دربه در شدن را به شما گفته بودند؟

خیر! هیچ چیزی نگفتند. فقط به ما گفتند: اسباب و وسایل خود را جمع کنید و

گوسفندان خود را نیز سریع بفروشید زیرا ما در عرض 24 ساعت باید شما را

سوار ترن کرده و به جای دیگری ببریم!

شما نمی دانستید که به کجا میروید؟

ما نمی دانستیم که به کجا و برای چه می رویم. به خاطر دارم که کسانی از

طرف دولت شوروی سابق آمدند، ما را در اتومبیل و ماشینهای قدیمی که برای

حمل احشام بود سوار کردند و ما را به ایستگاههای قطار بردند. این ماجرا

در پاییز سال 1316 شمسی اتفاق افتاد. هر چهار خانواده را در یک واگن

گذاشته و هر خانواده را نیز در گوشه ای از واگن! بعد از دو ماه ما را به

اینجا یعنی شهر تاراس که قبلا به آن میرزویان می گفتند، آوردند و ما را

در اینجا پیاده کرده وبه ارابه های حیوانات سوار کردند. آذر ماه بود .

برف تا زانوها می رسید. چنان سوز و سرمایی بود که مادر بچه خود را رها می

کرد!

ما را در 150 کیلومتری تاراس در بیابانی برهوت پیاده کرده و گفتند که شما

باید در اینجا زندگی کنید!

خانواده های کرد با خود سیاه چادر آورده بودند، چادر هایشان را برپا

کردند و ما تا بهار در داخل چادرها ماندیم. گفتند برایتان خانه درست می

کنیم. بهار که شد زمین به ما دادند و شروع به ساختن خانه هایی که از گل و

آجر بود، کردند. خوب بخاطر می آورم که در سال 1317 مأموران پلیس و ک.گ.ب

آمدند داخل چادرها و گفتند که سرپرست خانواده چه کسی است؟ برادر بزرگ من

عبداله  تازه ازدواج کرده بود، خواهربزرگترم،  بنیچار نیز شوهر کرده بود

و در چادر بغل دستی ما بود و دو پسر نیز داشت. برادرم عبدالله بلند شد و

گفت من سرپرست خانه هستم. به او گفتند که دنبال ما راه بیفت و بیا!

دامادمان نیز رفت.در آن شب هر کسی را که بزرگ خانه بود، بردند. فقط مردان

چند خانه که آن شب به آسیاب و یا آبیاری زمینها یشان رفته بودند نجات

یافتند و ماندند. کسانی را که با خود بردند به منطقه چیمکنت بردند. ما دو

روز بعد فهمیدیم که آنها را به چیمکنت برده اند، فقط همین و بس!

دیگر ما هیچ خبری از آنها دریافت نکردیم،  تا زمانی که  بزرگ شدم و

پروفسور شدم، بارها و بارها سراغ برادرم را گرفتم. من همیشه می گفتم که

برادرم کجاست؟ خواهر زاده من هم همیشه پرس و جوی پدرش را می کرد. یک شب،

40 مرد کرد را با خود بردند . آنها برادر، داماد، پسر عمو و فک و فامیل

نزدیک ما بودند!!!

 

یکی از برادرانم به نام انور کرم نادر که معلم بسیار وارد و مشهوری بود

شعر می گفت. یکی از شعرها یش به نام 40 مرد بود. او 9-10 سال پیش به رحمت

ایزدی پیوست.

تا اینکه در سال 1372 بعد از استقلال قزاقستان از شوروی سابق، رئیس جمهور

قزاقستان نور سلطان نظربایف اعلام کرد، کردهای تبعیدی که در سالهای 1316

و 1323 و 1329 تبعید شده اند، بخشوده شوند. بعد از این دستور عفو کلی، من

دوباره درخواست دادم که چه بلایی به سر برادرم آمده است؟ ک.گ.ب را اوردند

و اسناد و مدارک موجود در تاراس را که تا آن زمان سری و مخفیانه بود

درآوردند .

 

بر اساس اسناد فاش شده، از برادر من دو سوال پرسیده بودند، یک:آیا تو

جاسوس ترکیه هستی؟ دو:آیا تو مخالف درست کردن کولخوز و سولخوز هستی؟ یعنی

بنا کردن شهر و روستا. در سیستم کمونیستی این دو مورد بسیار مهم بودند.

برادرم نیز این اتهامات را نپذیرفته بوده. او خواندن و نوشتن بلد نبود و

این موضوع، نشان می دهد که ک.گ.ب به دلخواه خود سندسازی کرده است. او

25-26 ساله بود. بعد از دو روز، اعتراف نامه ای جعلی را ساخته اند که

گویا آنها اتهامات خود را پذیرفته و گفته اند که بله ما جاسوس ترکیه بوده

و مخالف ساختن کولخوز و سولخوز نیز هستیم!!! من آن اسناد ساختگی را دیدم.

بعد از این جعل مدرک و سندسازی دروغین آن 40 مرد را برده و تیرباران کرده

و کشته اند. در سال 1317 پس از بردن آن 40 نفر بعد از سه روز شکنجه و

اذیت و آزار و اعتراف گیری زوری، سندسازی کرده و همه آنها را تیرباران

کرده اند و در اطراف چیمکنت آنها را به خاک سپرده اند البته در آنجا به

غیر از کرد ها، ملیت های دیگری را نیز دفن کرده اند که الآن این مزار به

زیارتگاه تبدیل شده است.

 

در زیر اسنادی که به شما نشان دادند، اسم چه کسی بود؟

مشخص است که اسم حکومت بود .نام چه کسی به غیر از حکومت باید می بود؟

 

نه نه! منظور من اسم شخص خاص است. که باعث کشته شدن آن 40 نفر شده است.

اسم آن فرماندار را به خاطر ندارم. حتی کپی آن سند را نیز به ما ندادند.

فقط نشان ما دادند و ما آمدیم!

 

آیا دولت در این باره از شما معذرت خواهی کرد؟

بله از ما معذرت خواهی کردند و ما را نیز بخشیدند( به جرم کدامین گناه

ناکرده!).....اما در اصل من فکر می کردم که دولت ما را از خیلی وقت پیشتر

بخشیده است. اما اینطور نبود، بلکه از سال 1372 شمسی ما را بخشیده بودند.

آیا در مورد شما نیز ممنوعیت و اذیت و آزار روا داشته اند؟ اینطور که

پیداست در زندگی شخصی و درس خواندن شما نیز ممانعت ها و سختی های زیادی

وجود داشته است.

بله حق با شماست صالح جان! در سال 1335 شمسی  من حق نداشتم که از روستای

خودم بیرون بیایم و به روستای دیگری بروم. درست است که ما در زندان

نبودیم ولی در اصل زندانی بودیم. قبلا به روستای ما می گفتند: بودیوند که

الآن به آن آرستاند می گویند. بعد از آن هم که به قاشقابلاخ  تغییر کرد.

من در سال 1327 دبستان زبان قزاقی را تمام کردم و می خواستم به دانشگاه

بروم ولی حق خروج از ده را نداشتیم. در آن زمان هنوز استالین برسر حکم

بود. من نامه ای را به استالین نوشتم و پرسیدم که گناه ما چیست؟ شما ما

را تبعید نموده اید بدون اینکه دلیلش را به ما گفته باشید. حالا، چرا نمی

گذارید درس بخوانیم؟

 

به شما پاسخ دادند؟

بله پاسخ دادند. گفتند حق دارید بخوانید اما نه در پایتخت ها! دانشگاه ها

نیز فقط در پایتخت ها وجود داشتند. مثل الآن نبود که در هر شهری دانشگاه

وجود دارد. در شهر قزل اردو، انیستیتوی تربیت معلم وجود داشت. من بغیر از

آن گزینه، دیگرهیچ راهی نداشتم. در قزل اردو که در آن زمان پایتخت

قزاقستان بود شروع به خواندن کردم. بعدها یک شهر روس نشین به نام

ارینبورگ را، پایتخت کردند که از فرهنگ و محل  قزاقها بسیار دور بود. قزل

اردو نیز در نزدیکی های سیبری بود. در سال  1308 پایتخت را به آلما آتا،

آوردند.در قزل اردو دانشگاه تأسیس کردند.

 

شما در قزل اردو برای درس خواندن پذیرفته شدید؟

 

بله پذیرفته شدم. اما چه پذیرفتنی؟ به این راحتی که نبود. یک سال در آن

جا معطل ماندم و در سال 1328 شمسی خبر دادند که من در دبستان پذیرفته شده

ام و باید از مسؤول روستا اجازه بگیرم و برای امتحان برگردم. من برگه ای

را که باید به روستا می بردم با خود بردم و نامه را به ناحیه ، از انجا

به آلما آتا وسپس به مسکو فرستادند، عاقبت مسکو اجازه داد و تا آمدن خبر

به پایان سال 1328 رسیدیم و وقت امتحان تمام شد! من مانده بودم که چه

بکنم؟ برادرانم یعنی انور، سادو و قادر گفتند:به شهر برو، ضرر که ندارد

حداقل شهر را می بینی. من هم چمدانم را برداشتم ، راهی شدم و یک هفته بعد

از امتحان به آنجا رسیدم.

 

نزد مسؤول دانشگاه رفتم و گفتم که برای امتحان آمده ام . او نیز خندید و

مسخره ام کرد. خجالت کشیدم که علتش را بگویم وپیش مسؤول پایین تر رفتم،

او نیز همان جواب را داد، نزد رداکتوری که کرهای بود و در سال 1316 تبعید

شده بود رفته و جریان را به او کامل توضیح دادم. او  قول داد که  این

اجازه را برایم بگیرد چونکه او نیز مثل ما تبعیدی بود. در زمان استالین،

چنین نیکی بزرگی واقعأ که جوانمردی و مردانگی می خواست.

 

آیا اسمش را بخاطر داری؟

 

البته که بخاطر دارم. فامیلیش لی بود. من هیچوقت او و خوبیش را فراموش

نمی کنم.او آدرس معلم ها را به من داد تا پیششان رفته ویکی یکی صدایشان

کنم که با لی تماس بگیرند . در آن زمان نه ماشین، نه تاکسی و نه اتوبوسی

وجود داشت . با پای پیاده محله به محله گشتم و پیدایشان کردم. امتحان

دادم و چهار سال خواندم و معلم شدم و به شهر کوچک چولاکتایو که الآن به

آن کاراتایو می گویند و در نزدیکی قاشقا بولاخ است، برای تدریس کردن

رفتم. در سال 1332 بود که پس از سه سال تدریس از تعهدی که در برابر دولت

داشتم، آزاد شدم.

 

در سال 1335، خروشف، سکر تر دولت شوروی بود . او دستور داد که همه معلمان

آزاد شوند واز استالین انتقاد کرد که  چرا به معلم فرزندان این مرز و

بوم، اجازه تردد، حتی از روستایی به روستای دیگر را نمی دهد.

خلاصه پاسپورتم را با اجازه تردد گرفتم و پی کار گشتم .اما در آلما آتا و

بیشکک گفتند کار فقط برای قزاقها هست! من پرسیدم حالا که من نه قزاقم و

نه قرقیز چه باید بکنم اگر بخواهم درسم را ادامه بدهم. آنها هم گفتند

باید به مسکو بروی، من دوباره به مسکو راهی شدم.

در سال 1335 برای تز دکترای خود وارد دانشگاه مسکو شدم و به عنوان اولین

کردی که تز دکترای خود را با بالا ترین نمره کسب کرده، موفق به گرفتن

دکترا گشتم.

من شروع به جستجو کردم تا در مسکو کردی را پیدا کنم. کتابخانه ای با نام

لنین هست که هر کتابی در آنجا وجود دارد و 10-15 کتاب کردی که حاجی جندی،

قانات کردو و جاسم جلیل در مورد کرد های اتحاد جماهیر شوروی نوشته بودند

نیز در آنجا موجود بود. من از خانمی که آنجا بود پرسیدم، آیا در مسکو کرد

هست و آیا او آنها را می شناسد، او  گفت: گهگاهی کردهایی از ارمنستان و

گرجستان به اینجا می آیند. او نام کولوس شرو را نیز برد، ولی نمی دانست

او اهل کجاست.

قرار شد که او شماره و آدرس کولوس را برایم پیدا کند. خلاصه بعد از 10-15

روز تلفن کولوس را از آن خانم گرفتم و به او زنگ زدم، به روسی صحبت

کردیم، او پرسید که آیا من کردم و کردی بلدم.  بعد که فهمید کردی بلدم،

گفت کردی صحبت کن بزار تلفن روسها وزوز کند. او اهل گرجستان و وکیل بود

.حتی در وزارت امور خارجه هم کار کرده بود. از او راجع به کردهای دیگری

که در مسکو زندگی می کنند، پرس و جو کردم. او گفت فقط یک نفر هست که او

هم ملا مصطفی بارزانی از کردستان عراق می باشد.البته در در سال 1336.

من به کولوس گفتم که می خواهم او را ببینم . چونکه او مرد بزرگ و مشهوری

بود. بعد از کمی نوشیدنی، او تلفنی با بارزانی بسیار محترمانه  صحبت کرد

و گفت که می خواهیم او را ملا قات کنیم.

او نیز پذیرفت .اما من گفتم کولوس، عیب است که با این وضع و سرزده برویم.

من بعدأ به بارزانی زنگ زدم، اجازه ملا قات گرفتم و به آپارتمانی که در

آنجا می ماند رفتم. من همه وقایع زندگی ام را یکی یکی به او گفتم و او

نیز از تصمیم جدی اش برای آزاد کردن کردستان و کرد های عراق کرده صحبت به

میان آورد و گفت که آنها در سال 1325 آمده اند و در تاشکند ازبکستان

مانده، بعدا به مسکو آمده و در مسکو زندگی می کنند. بعد از کلی صحبت،

اجازه خواستم و به خانه ام برگشتم .

 

در سال 1337 کولوس به تبلیس برگشت. من هم  زمان تعطیلاتم بود. در

ارمنستان، نادر محمودف  را که پسر خاله مادرم بوده و مرد با نفوذی بود،

دیدم. همس نادر ارمنی بود.مادرم گفت که اگر به انجا رفتم، حتما یک سری هم

به او بزنم. من ابتدا به تبلیس  که بین مسکو و ارمنستان است نزد کولوس

رفتم و از آنجا به همراه کولوس به ایروان نزد دایی نادر رفتیم .اما کولوس

گفت تو برو، اگر ما را پذیرفت می رویم وگرنه به هتل میرویم چونکه او

شخصیت بسیار بزرگ و مشهوری است و همسرش نیز ارمنی است، شاید ما را قبول

نکند.اما آنها ما را کلی تحویل گرفتند و خوشحال هم شدند. دایی نادر از

دیدارش با بارزانی در چند روز پیش و حضورش در ایروان و گردش در روستا های

اطراف کوه الگز و ملاقاتش با روشنفکرانی چون میروی اسد، علی عبدالرحمان و

خیلی های دیگر صحبت به میان آورد و گفت که بارزانی و پیشمرگه های کرد از

کردستان ایران( رود ارس،ماکو، خوی، ارومیه، راژان واشنویه) گذشته و به

کردستان عراق رفته اند. همسر دایی نادر می گفت: نادرجان من کردهای زیادی

را دیده ام اما هیچکدام شخصیت، جدیت و جوانمردی بارزانی را نداشته اند.

من در زمستان شنیدم که بارزانی در کردستان عراق شورش کرده،  جنگ شروع شده

و از اینکه او را فقط یکبار در مسکو دیده بودم افسوس خوردم. باید بیشتر

به دیدنش می رفتم.

من در مورد بارزانی  15-20 خطی نوشته ام.

بعدا در سال 1338 دکترایم را در مسکو تمام کردم.

آری دولت مرا به خابارووسکی، شهری در روسیه ودر مرز ژاپن که نزدیک

ولادیوستوک بود، فرستاد. در آنجا کار من بر روی شیمی بود. با ترن 7 شب و

7 روز رفتم تا به آنجا رسیدم. گفتند که مجبوری 3 سال اینجا کار بکنی.

من در این شهر پروفسور دکتر شدم. چونکه دکترای علمی شوروی کافی نبود.

بعد، از هر طرف درخواست می شد که بروم برایشان کار بکنم. چونکه در علم

شیمی نفرات این چنینی بسیار کم بود.آنها می خواستند که برایشان کادر

تربیت کنم. من عضو حزب کمونیست بودم و آنها حاضر به از دست دادن من

نبودم.(می خندد) می گوید حزب نیز می گفت اگر می خواهی برو ولی دیگر عضو

حزب نخواهی بود واین یعنی بیخانمان شدن و پیدا نکردن هیچ کاری! خلاصه

تصمیم بر این شد که مرا به چیمکنت که افراد زیادی در آنجا بودند،

بفرستند.

بعد از 7 سال رئیس کل دولت قزاقستان یعنی کنایف مرا صدا کرد و مرا به

ریاست انیستیتوی آترایو که در آن زمان در دست برادرش بود گمارد. علی رغم

خواست حزب کمونیست. من درجه علمی دانشگاهیم را به بالاترین سطح رساندم

آنهم در عرض 2 سال. و در نهایت مشهورتر شدم و در سال 1356 سکرتر اول

آکادمی علمی آلما آتا و رئیس انیستیتوی آترایو نیز گشتم. بعد هم کنایف،

کل آکادمی را در اختیار من گذاشت و من آکادمیک شده و همه درجات علمی

موجود دولتی را نیز کسب کردم.

بعد در سال 1365 شورشی توسط جوانان قزاق صورت گرفت، نظر بایف به سر کار

آمده و همه مسؤولین قبلی را اذیت و آذار کرد که شامل حال من نیز شد. ولی

دست آخر، نظر بایف فهمید که اشتباه کرده و علنی پس از گذشت 15 سال عذر

خواهی کرد و 3 نشان و مدال افتخار با دستان خود به من داد!

/ 0 نظر / 39 بازدید